تبليغاتX
mesledarya

پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نیستم.  تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آد م ها را خوب می دانم. اما گاهی پرند ه ها و انسا نها را اشتباه می گیرم.

 انسان خندید و به نظرش این بزر گترین اشتباه ممكن بود. پرنده گفت: راستی، چرا پر زدن را كنار گذاشتی؟ انسان منظور پرنده را نفهمید، اما باز هم خندید. پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است . انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی كه نمی دانست چیست. شاید یك آبی دور، یك اوج دوست داشتنی.

 پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم كه پر زدن از یادشان رفته است . درست است كه پرواز برای یك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرین نكند فراموشش می شود. پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا این كه چشمش به یك آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .

 آنگاه خدا بر شانه های كوچك انسان دست گذاشت و گفت : یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم، بال هایت را كجا گذاشتی؟ انسان دست بر شانه هایش گذا شت و جای خالی چیزی را احساس كرد آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387ساعت 0:57  توسط دريا  | 

به پايان رسيديم اما نكرديم آغاز،

فروريخت پرها نكرديم پرواز،

ببخشاي اي روشن عشق بر ما، ببخشاي!

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387ساعت 0:55  توسط دريا  | 



کوله پشتی اش را انداخته بود پشتش.

بند کفشش را سفت کرد و – گویی با خود – گفت:« پیدایش می کنم.»

- چه کسی را؟

 دوباره مصمم گفت:« پیدایش می کنم.»

با خود گفتم :« می تواند. با این اراده می تواند.»

اورفت...

رفت و بعد ازمدت ها برگشت.

پرسیدم:« پیدایش کردی؟»

گفت:« نه.»

بعد ادامه داد:« ولی نشانه ای ازاو یافتم.»

- چه نشانه ای؟

- در راه به درختی برخوردم ؛ درخت خرما. زیرسایه درخت درازکشیدم و کمی خوابیدم. وقتی بلند شدم،خرمایی کنارم بود. تا آمدم خرما را دردهان بگذارم، صدایی برآمد وگفت:«مسافری؟»

اول نفهمیدم کیست وگفتم :« بله، مسافرم.»

«دنبال کسی می گردی؟»

«بله دنبال کسی می گردم.»

و درهمان حال فهمیدم که با درختی هم صحبت شده ام.

درخت دوباره پرسید:هنوز پیدایش نکرده ای؟

«هنوز نه.»

انگارمی دانست به دنبال که می گردم؛

گفت :« اگرهنوز پیدایش نکرده ای ،ادامه نده! همین راه را برگرد؛ او را پیدا می کنی.»

و من بر گشتم...

پرسیدم:« تو به دنبال که می گشتی؟»

گفت:« خدا! »
+ نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387ساعت 0:39  توسط دريا  |